«لغت نامه دهخدا»
[بَ تَ / بِ تَ] (فعل)(1) صورت امر از بتنجیدن که در برخی مآخذ به معنای مصدری گرفته شده است. فشار و فشردگی است و مرادف افشردن و فشردن. (برهان قاطع) (از شعوری ج1 ورق 154) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج) (ناظم الاطباء) : مهر مفکن برین سرای سپنج کاین جهان پاک بازی و نیرنج نیک او را فسانه واری(2) شو بد او را کمرت سخت بتنج.رودکی. (1) - از: ب + تنج. (2) - ن ل: فسانه داری شو. فسانه دار شده.