بسدین

«لغت نامه دهخدا»

[بُ سَ / بُسْ سَ](1) (ص نسبی)منسوب به بسد که مرجان باشد و مراد از سرخی است. (از غیاث) (آنندراج). سرخ به رنگ مرجان. (ناظم الاطباء). قرمزرنگ. به رنگ بسد :
از آن کو ز ابری بازکردار
کلفتش بسدین و تنش زرین.رودکی.
لاله زاری خوش شکفته پیش برگ یاسمین
چون دهان بسدین در گوش سیمین گفته راز.
منوچهری.
ابر بر کار کرده کارگهی
بسدین پود و زمردینش تار.مسعودسعد.
ز بسدین لب لعل شکر سرشتهء او
خطی چو برگ نی سبز نو دمید امسال.
سوزنی.
فرو گسست بعناب عنبرین سنبل
فرو شکست بخوشاب بسدین شکر.انوری.
و در اشعار فارسی گاهی به تخفیف نیز آمده است :
به سمن زار درون لالهء نعمان بشنار
چون دواتی بسدین است خراسانی وار
وان دوات بسدین را نه سر است و نه نگار
در بنش تازه مداد طبری برده بکار
چون دو انگشت دبیری که کند فصل بهار
به دوات بسدین اندر شبگیر پگاه.
منوچهری.
(1) - ناظم الاطباء بُسدین و بَسَدین آورده است.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر