«لغت نامه دهخدا»
[بِ] (ص مرکب، ق مرکب)(1) در کار و مشغول. مشغول بکار. (ناظم الاطباء). مشغول. || بافایده. (ناظم الاطباء). مفید. محتاج الیه. لازم. ضروری. (یادداشت مؤلف) : ز هر چش ببایست و بودش بکار بدادش همه بی مر و بی شمار.فردوسی. درم نیز چندانکه بودش بکار ز دینار وز گوهر شاهوار.فردوسی. نکورای و تدبیر او مملکت را بکار است چون هر تنی را روان.فرخی. دست او جود را بکارتر است زآنکه تاری چراغ را روغن.فرخی. هرکه پیاده بکار نیستمش نیست بکار او همان سوار مرا.ناصرخسرو. هر ذره که هست اگر غبارست در پردهء مملکت بکارست.نظامی. || مستعمل. (ناظم الاطباء). (1) - از: ب + کار.