«لغت نامه دهخدا»
[بِ] (ق مرکب) ناکامانه. ناکام. (فرهنگ فارسی معین). ناچار برخلاف میل : بناکام باید بدشمن سپرد همه رنج ما باد باید شمرد.فردوسی. بلا دید روزی به محنت گذاشت بناکام بردش بجانی که داشت. سعدی (بوستان).