«لغت نامه دهخدا»
[بَ دَ / دِ فَ] (حامص مرکب) مطیع بودن. فرمانبرداری کردن : کمین گشاده قضا بهر فتنه انگیزی اجل ببسته میان بهر بنده فرمانی. مجیر بیلقانی. شبه را کز سیه پوشی برآمد نام آزادی به از یاقوت اطلس پوش و داغ بنده فرمانی.خاقانی. خواجه برزد علم بسلطانی رست از آن بند و بنده فرمانی.نظامی. کردمش در شکنجه زندانی تا کند بنده بنده فرمانی.نظامی. تو چو سرو آزاد باش از بند هر غم تا مدام هرچه فرمایی سپهرت بنده فرمانی کند. نجیب جرفادقانی.