«لغت نامه دهخدا»
[تَ] (مص) مصدر دوم غیرمستعمل آن بیزیدن. بیخ. بیز. بیزیدن است. (از یادداشت بخط مؤلف). غربال کردن و پرویزن کردن. (آنندراج). غربله. نخل. تنخل. انتخال. (منتهی الارب). غربال کردن. سرند کردن. الک کردن. چیزی خشک و خرد را از الک و غربال و مانند آنها بیرون کردن تا نخاله از نرمه جدا شود. (یادداشت بخط مؤلف). در پهلوی «وختن»(1) از ریشهء اوستایی «وئج»(2) (تاب دادن. جنباندن). (از حاشیهء برهان قاطع چ معین). پهلوی «ویختن»(3)، بیزیدن. چیزی را از غربال گذراندن : پرکنده چنگ و چنگل ریخته خاک گشته باد خاکش بیخته.رودکی. حربگاهش(4) چو زنگیانی زشت که ببیزند خردهء انگشت.عنصری. در دهن لاله باد ریخته و بیخته بیخته مشک سیاه ریخته دُرّ ثمن.منوچهری. جهان گشت پر ابر الماس ریز شد از خاک و خون باد شنگرف بیز.اسدی. از پی این عبیر می بیزند وزپی آن حنوط میسایند.مسعودسعد. تا چه پرویزن است او که مدام بر جهان آتش بلا بیزد.انوری. خاک راهت دیده با مژگان حسرت بیخته تا نباشد پای آزرده خیال نازکت.ابوالمعالی. همه را بکوبند و ببیزند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). جان شد اینجا چه خاک بیزد تن که دکاندار از دکان برخاست(5). خاقانی (دیوان چ سجادی ص61). بر سر بازار دهر خاک چه بیزی حاصل از این خاک جز غبار چه خیزد. خاقانی. بدین قاروره تا کی آبریزی بدین غربال تا کی خاک بیزی.نظامی. به پرویزن معرفت بیخته به شهد عبادت برآمیخته.سعدی. سیم دل مسکینم برخاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم.سعدی. -امثال: ما آرد خود را بیختیم آردبیز را آویختیم؛ دیگر هوی و هوس نمانده است. (امثال و حکم دهخدا). || افشاندن. ریختن : بسی مشک و دینار بربیختند بسی زعفران و درم ریختند.فردوسی. بر این مرز باارز آتش بریخت همه خاک غم بر دلیران ببیخت.فردوسی. بر آن چتر دیبا درم ریختند ز بر مشک سارا همی بیختند.فردوسی. ایوان سلاطین را بسوزد و گرد یتیمی بر فرق فرزندان بیزد. (قصص الانبیاء ص243). سحاب گویی یاقوت ریخت بر مینا نسیم گویی شنگرف بیخت بر زنگار. (از کلیله و دمنه). خاکی که نصیب آمد از دور فلک ما را آن خاک به چنگ آرید بر فرق فلک بیزید. عطار. || پیچ و تاب دادن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): حصین بن قیس گفت با عبدالله عباس بودم در راه حج چون فرود آمدیم او بیامد و تعهد شتری میکرد. در میانه دنبال شتر را بدست گرفت و می بیخت چنانکه عادت رجال باشد و میگفت. (تفسیر ابوالفتوح یادداشت بخط مؤلف). - بربیختن لب؛ کج کردن آن و پیچاندن آن : و راعنا لیاً بألسنتهم. (قرآن 4/46). اصل لَیّ بربیختن باشد. (تفسیر ابوالفتوح از یادداشت بخط مؤلف). رسول برای پسر عمه اش حکم کرد و لب بربیخت بطریق استهزاء. (تفسیر ابوالفتوح رازی از یادداشت بخط مؤلف). || برده نمودن و تابع کردن. || ذلیل کردن و ناتوان کردن. || از حرکت بازداشتن. || ضعیف شدن. (ناظم الاطباء) (اشتینگاس). (1) - Vextan. (2) - Vaeg. (3) - Vixtan. (4) - سزد آهش - باد سردش. (تصحیح مرحوم دهخدا). (5) - ن ل: کابخوردش زخاکدان برخاست.