«لغت نامه دهخدا»
[خُ دَ / دِ] (حامص مرکب)در شواهد ذیل معنی بی ادبی، گستاخی میدهد اما در فرهنگهای موجود یافت نشد : هیچ دانی چگونه خواهم خواست عیب بی خردگی و مستی خویش(1). انوری (دیوان چ نفیسی ص415). ورنه فردا دست ما و دامنت کای مسلمانان از این کافر نفیر انوری بی خردگیها می کند تو بزرگی کن از او خرده مگیر(2). انوری (دیوان چ نفیسی ص161). از سر گستاخی رفت این سخن با آن بزرگ تا بدین بی خردگی معذور دارد والسلام. انوری (دیوان چ نفیسی ص215). دشمن از گوهر تیغش چو پر مگس است عنکبوت آسا پیرامن خود پرده تن است. ور نشیند پس آن پرده نه بی خردگیست که زن است او و زنان را پس پرده وطن است(3). مجیرالدین بیلقانی (دیوان ص30). ارش آن جنایت را ملتزم شوم و غرامت این بیخردگی بدهم. (ترجمهء تاریخ یمینی). گندم سخت از جگر افسردگی است خردی او مایه بیخردگی است.نظامی. (1) - ن ل: هیچ دانی که روی عذرت هست تا بخواهم ز نابکاری خویش. (انوری چ مدرس رضوی ص663). و در این صورت شاهد نیست. (2) - ن ل: تو بزرگی خرده بر خردان مگیر. (انوری چ مدرس رضوی ص240). (3) - ن ل: ور نشیند پس آن پرده نه پی خردگی است. که در این صورت شاهد نیست.