بی زور

«لغت نامه دهخدا»

(ص مرکب) (از: بی + زور) کم زور. ضعیف. (آنندراج). بی نیرو. بی توش. (از یادداشت مؤلف). مقابل بنیرو. ضعیف و ناتوان و بیقدرت. (ناظم الاطباء) :
زمانه با هزاران دست بی زور
فلک با صدهزاران دیده شبکور.نظامی.
کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می آید بدان بازوی بی زورش.
حافظ.
- بی زور گشتن؛ ناتوان شدن. ضعیف شدن :
بسا بینا که از زر کور گردد
بسا آهن بزر بی زور گردد.نظامی.
-امثال: زوردار بی زور را خورد. (یادداشت مؤلف).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر