«لغت نامه دهخدا»
(ص مرکب) ترسنده و خائف. (فرهنگ نظام). ترسناک. (آنندراج). جبان. (ناظم الاطباء). هراسناک. (یادداشت مؤلف) : موی سر جغبوت و جامه ریمناک وز(1) برونسو باد سرد و بیمناک.رودکی. یکی کار دارم ترا بیمناک اگر تخت یابی اگر تیره خاک.فردوسی. - بیمناک کردن؛ ترسناک کردن. هراسناک کردن : زری کآدمی را کند بیمناک چه در صلب آتش چه در ناف خاک. نظامی. || خطرناک. آکنده از خطر. پرخطر : و راه بیمناک نبود. (تاریخ سیستان). پیر در آن بادیهء بیمناک داد بضاعت به امینان خاک.نظامی. من بیدل و راه بیمناک است چون راهبرم توئی چه باک است.نظامی. رجوع به باک شود. (1) - ن ل: از.