بی منتهی

«لغت نامه دهخدا»

[مُ تَ ها] (ص مرکب) (از: بی + منتهی عربی) بی منتها. بی پایان. بی انجام. بی نهایت :
به یک دانه گندم در ای هوشیار
مسیح است بسیار و بی منتهی است.
ناصرخسرو.
دریای سبز سرنگون پرگوهر بی منتهی.
ناصرخسرو.
خود ز بیم این دم بی منتهی
بازخوان فأبین ان یحملنها.مولوی.
این ندانستند ایشان از عمی
هست فرقی در میان بی منتهی.مولوی.
و رجوع به منتهی شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر