«لغت نامه دهخدا»
[بَ] (ن مف مرکب) پای بند. مقیّد. دل بسته. دلباخته : شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی پیوسته بدام دیگری پابستی.خیام. - پابست اَمری بودن؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن. - پابست کسی بودن (شدن)؛ دلباخته یا دلبستهء کسی بودن یا شدن. || (اِ مرکب) بنیاد عمارت. (غیاث اللغات). پای بست. || محکم. (غیاث اللغات).