«لغت نامه دهخدا»
[پَ دَ / دِ] (ن مف) پهن. کوفته شده. پخش و برابر با زمین شده. پخچوده. پهن شده. پهن گردیده : تیغت تن کوهسار انجیده گرزت سر روزگار پخچیده. سراج الدین راجی. پخچیزیدن. [پَ دَ] (مص) غلتیدن. (فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی) : چه سود کند که آتش عشقش دود از دل من همی برانگیزد پیش همه مردمان و او عاشق [ کذا ] جوینده (کذا) بخاک بر بپخچیزد.عسجدی. || پیچیدن. (صحاح الفرس) : داری مرا بدانکه فراز آیم(1) زیر دو زلفکانت بپخچیزم. رودکی (از صحاح الفرس). پخس. [پَ] (ص، اِ) تخس. (صحاح الفرس). بخس. (رشیدی). کُنجُل. پیر چون بشرهء دست و پای در آب گرم. ترنجیده. چین چین شده چنانکه پوست از حرارت آفتاب. (برهان). چروک خورده. پژمرده. || گداخته. (غیاث اللغات). || پژمژده بود از نیستی یا از غم. (صحاح الفرس). || مزروع بی آب حاصل آمده. || هرچیز ناقص. || عشوه. ناز. || خرام. (برهان). معانی فوق برای کلمهء پخش در لغت نامه ها ذکر شده است بنا بر عادت قدمای لغت نویسان فارسی که گاهی مشتقی را بجای مصدر آرند و معانی که باید در مصدر ذکر کنند در مشتق بیان کنند. رجوع به پخسیدن و پخش شود. (1) - در اصل چنین است: داری بدانکی مرا فرازیم. تصحیح قیاسی است.