پراشیده

«لغت نامه دهخدا»

[پَ دَ / دِ] (ن مف) پریشان شده. (برهان) (شعوری). پراکنده گشته. (شعوری). پراکنده. پریشان. ولاو. وِلو. تار و مار. بشولیده. پشولیده. پاچیده. پاشیده. پرت و پلا. ترت و پرت. پریش. پریشیده. پخش. متفرق. ریخته پاشیده :
مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه
زر بپاشیده همه(1) بر چاکران(2) کرده یله(3).
شاکر بخاری(4).
|| برباد داده. || بیخود گردیده. (برهان).
(1) - ن ل: نقل بپاشیده. هر روی پاشیده.
(2) - ن ل: بچاکران. بخل گران.
(3) - در فرهنگ شعوری:
مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه
زرها بپاشیده همه نقل گران کرده یله.
(4) - در فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی، ابوشاکر (؟).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر