«لغت نامه دهخدا»
[پَ دَ / دِ] (ن مف) پریشان شده. (برهان) (شعوری). پراکنده گشته. (شعوری). پراکنده. پریشان. ولاو. وِلو. تار و مار. بشولیده. پشولیده. پاچیده. پاشیده. پرت و پلا. ترت و پرت. پریش. پریشیده. پخش. متفرق. ریخته پاشیده : مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه زر بپاشیده همه(1) بر چاکران(2) کرده یله(3). شاکر بخاری(4). || برباد داده. || بیخود گردیده. (برهان). (1) - ن ل: نقل بپاشیده. هر روی پاشیده. (2) - ن ل: بچاکران. بخل گران. (3) - در فرهنگ شعوری: مجلس پراشیده همه میوه خراشیده همه زرها بپاشیده همه نقل گران کرده یله. (4) - در فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی، ابوشاکر (؟).