پنبه درگوش

«لغت نامه دهخدا»

[پَمْ بَ / بِ دَ] (ص مرکب)کنایه از مردم غافل و سخن ناشنو باشد. (برهان قاطع):
نظامی بس کن این گفتار خاموش
چه گوئی با جهان پنبه درگوش.نظامی.
- پنبه در گوش داشتن، پنبه در گوش کردن، -پنبه در گوش نهادن؛ غفلت داشتن. تغافل کردن. سخن ناشنودن. سخن نشنیدن. حرف نشنیدن:
بمجلسی که ز جودت مرا سؤال کنند
نهاد باید ناچار پنبه در گوشم.ظهیر فاریابی.
-امثال:طبگو مبین، چشم می بندم، بگو مشنو، پنبه در گوشم می نهم، بگو مدان، نمی توانم.ظ
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر