«لغت نامه دهخدا»
[تُ] (نف مرکب) که تخم کارد. کارندهء تخم. برزگر. که تخم افشاند. تخم کارنده : این عهدشکن که روزگار است چون برزگران تخمکار است. نظامی. دل تخمکاران بود رنج کش چو خرمن برآید بخندند(1) خوش. سعدی (بوستان). (1) - ن ل: بخسبند.