«لغت نامه دهخدا»
[اَ فَ / فِ] (نف مرکب)اشکریزان. اشکبار : دیده آن روز که شد اشک فشان دانستم کین تنک زورق من درخور طوفانش نیست. کلیم (از آنندراج). چشمی که اشک بسیار می افشاند. (ناظم الاطباء).