«لغت نامه دهخدا»
[اَ دُ] (اِ) جِ انده باشد چنانکه جانور را جانوران و مردم را مردمان گویند این جمع بخلاف قیاس است. چه بغیر از جانور را با الف و نون جمع نتوان کرد. (برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از هفت قلزم). غمان. احزان. (یادداشت مؤلف)(1) : نشسته همه با غم و اندهان در اندیشه ها کهتران و مهان.فردوسی. ز نو گریهء دیگر آغاز کرد در اندهان دلش باز کرد.فردوسی. روز من گشت از فراق تو شب نوش من شد از اندهانت کبست.اورمزدی. نه مردلم را با لشکر غمان طاقت نه مر تنم را با تیر اندهان جوشن. مسعودسعد. تن به تیمار و اندهان بدهید دل ز شادی و لهو برگیرید. مسعودسعد. به بیست سی غم و چل پنجه اندهان چون صید به شصت واقعه هفتاد روز درماندیم. خاقانی. کودکان آنجا نشستند و نهان درس میخواندند با صد اندهان.مولوی. روزی سه چهار انده او داشت هرکسی آن سوز برطرف شد و آن اندهان نماند. (از فرهنگ سروری). (1) - صاحب غیاث اللغات اندهان را بنقل از لطائف به معنی غمگین آورده. ناظم الاطباء نیز نویسد: گویا [ اندهان ] صفتی باشد مشتق از انده که بمنزلهء مصدر حال است در اشتقاق فعل متعدی قیاسی که اندهانیدن بود یعنی اندوه در کسی آوردن و او را در اندوه انداختن مانند فهمان و رقصان و خوابان که فهمانیدن و رقصانیدن و خوابانیدن از آنها بنا میگردد و همچنین غمان که غمانیدن از آن بنا می شود. مؤلف لغتنامه در یادداشتی آرد: «اندهان مفرد است نه جمع انده (اندوه). چه در بیت ذیل مولوی اگر الف و نون اندهان علامت جمع باشد با الف و نون گربگان قافیه شده است بی چیزی دیگر و نسبت چنین امری بمولانا... اگر محال نباشد قریب بمحال است و بیت این است: نه چنان مرغ قفص در اندهان گرد بر گردش بحلقه گربگان.