«لغت نامه دهخدا»
[دَرْ مَ نِ شَ تَ](مص مرکب) باد در دماغ نشستن. غرور و تکبر در سر پدید آمدن. عظمت و بزرگی در آن پدید آمدن و این استعاره است : باد سحر ز پاس تو در مغز خفتگان چون می بدستیاری خواب گران نشست. علی خراسانی.