«لغت نامه دهخدا»
[دَ / دِ خوا / خا] (نف مرکب)شرابخوار. (آنندراج). شرابخواره. می خواره : چون دل باده خوار گشت جهان با نشاط و کروز(1) و خوش منشی.خسروی. چو از می گران شد سر باده خوار سته گشت رامشگر و می گسار. اسدی (گرشاسب نامه). (1) - ن ل: کروژ.