بجای آمدن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ مَ دَ] (مص مرکب) به محل آمدن. بازگشتن. || بموقع افتادن. درست آمدن. با واقع راست و موافق آمدن :
ز هر دانشی زو بپرسید رای
همه پاسخ آمد یکایک بجای.فردوسی.
|| حاصل شدن. به دست آمدن. منتج شدن :
بدو گفت آن چاره گر کدخدای
کزو آرزوها نیاید بجای.فردوسی.
به شهری که آرام و رای آیدت
همه آرزوها بجای آیدت.فردوسی.
مکعب داری و همی خواهی که آن عدد دانی که ازو بجای آمد، چون او را دوبار بدو درزدند. (التفهیم بیرونی).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر