بخاک کردن

«لغت نامه دهخدا»

[بِ کَ دَ] (مص مرکب)خاک کردن. پشت کسی را به خاک رساندن. به اصطلاح کشتی گیران حریف را بر زمین نواختن و از جا برداشته به هر دو دست و دو پا مثل چاروا استاده کردن. (آنندراج) :
چه شود گر به زمین آری و در خاک کنی
با فلک کشتی خصمانهء خود پاک کنی.
میرنجات.
|| دفن کردن. (آنندراج). خاک کردن :
سپهر را ز لباس عزا برون آریم
سر بریدهء خورشید را به خاک کنیم.سلیم.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر