بیخورد

«لغت نامه دهخدا»

[خوَرْ / خُرْ] (ص مرکب) (از: بی + خورد = خوردن).
- بیخورد شدن؛ از خورش و طعام بازماندن از میان رفتن اشتها.
- بیخورد و بیخواب شدن؛ مضطرب و پریشان و آشفته شدن از غمی یا مصیبتی یا خطری :
چو بشنید این شاه پرتاب شد
از اندوه بیخورد و بیخواب شد.فردوسی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر