«لغت نامه دهخدا»
[خوَرْ / خُرْ] (ص مرکب) (از: بی + خورد = خوردن). - بیخورد شدن؛ از خورش و طعام بازماندن از میان رفتن اشتها. - بیخورد و بیخواب شدن؛ مضطرب و پریشان و آشفته شدن از غمی یا مصیبتی یا خطری : چو بشنید این شاه پرتاب شد از اندوه بیخورد و بیخواب شد.فردوسی.