بیرون شو

«لغت نامه دهخدا»

[شَ / شُو] (اِ مرکب) برونشو. برون شد. بیرون شد. مخرج. دررو. مخلص. علاج. چاره. رهایی :
یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
وز هرچه نه می طریق بیرون شو به.خیام.
کرد کارش را کسی، بیرون شوی
در درون ره دادش و بستد جوی.(1)
عطار (منطق الطیر ص204).
دیده ام در خون دل شد ز آرزوی روی تو
نیستش بیرون شوی دیگر کنون گو می گِری.
جرفادقانی.
و شما متحیر مانده و هیچ بیرون شوی نمی بینید. (کتاب المعارف). رجوع به برون شو شود.
(1) - ن ل: در درون ره داد و بستد زو جوی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر