بیرون فکندن

«لغت نامه دهخدا»

[ف / فِ کَ دَ] (مص مرکب) برون افکندن. بیرون افکندن. بیرون ریختن. بیرون انداختن :
گفت با خرگوش خانه خان من
خیز و خاشاکت از او بیرون فکن.رودکی.
بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرّید تا شاخ بلند.مولوی.
رجوع به افکندن و فکندن شود. || خارج کردن. خود را از جائی خارج ساختن :
کرد رو به یوزواری یک ژغند
خویشتن را شد بدر بیرون فکند.رودکی.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر