بی فرجام

«لغت نامه دهخدا»

[فَ] (ص مرکب) (از: بی + فرجام) بدعاقبت :
سگ در این روزگار بی فرجام
بر چنین مهتری شرف دارد
در قلم داشتن فلاح نماند
خنک آنرا که چنگ و دف دارد.
ابوطاهر خاتونی.
|| جاوید. بی پایان : مملکتی تا ابد جاوید باشد بی فرجام. (ترجمهء دیاتسارون ص10).رجوع به فرجام شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر