پراشیدن

«لغت نامه دهخدا»

[پَ دَ] (مص) پریشان کردن. بیفشاندن. (حاشیهء فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی). پشولیدن. بشولیدن. پراکنده کردن. پراکندن. بپراکندن. پریشان کردن. ولاو کردن. وِلو کردن. تار و مار کردن. متفرق کردن. از هم پاشیدن. پرت و پلا کردن. ترت و پرت کردن. پریشیدن. پخش کردن. پاشیدن. پاچیدن. شکولیدن. پاشانیدن. (برهان) :
در پراکند بخت نیک چو ابر
در پراشید نجم سعد چو خور.مسعودسعد.
سنبل پرتاب را گرد سمن بر پراش
چشم خرد باز کن قدرت الله بین.
سنائی (از جهانگیری).
|| بدحال شدن. || بیخود گشتن. || فرونشاندن. (برهان). و در فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی آمده است: پراشیدن، چون از همه فروشاندن بود (؟).
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر