پوزخند

«لغت نامه دهخدا»

[خَ] (اِ مرکب) تبسمی بقصد انکار یا تحقیر و استهزاء. خندهء به استهزاء. تهانف.(1) پوزه خند. پوزخنده. لب خندی که خداوند آن خواهد با قهقهه خندد لیکن خودداری کند.(2) از بیت ذیل خاقانی ظاهراً چنین مستفاد میشود که اصل این کلمه پوست خند یا پوست خنده بوده است:
ور چه نگشائی لب و در پوست بخندی
از رشتهء جانم گره غم بگشائی.خاقانی.
ط پوزخند زدن.
[خَ زَ دَ] (مص مرکب)خندیدن یا تبسم کردن بر سبیل استهزاء و تمسخر یا انکار.
(1) - Ricanerie.
(2) - Ricaner.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر