«لغت نامه دهخدا»
[بَ کَ دَ] (مص مرکب) سلخ. پوست بازکردن. مخن. محش. (منتهی الارب): بردران ای دل تو ایشان را مایست پوستشان بر کن کشان جز پوست نیست. مولوی. چون فرومانی بسختی تن بعجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین. (گلستان). سلق فلاناً بسوط؛ پوست بر کند فلان را بتازیانه. (منتهی الارب). متقوب؛ پوست برکنده از خارش و گز. تمشق؛ پوست کنده شدن شاخ. (منتهی الارب). ط پوست بیرون کردن. [کَ دَ] (مص مرکب) پوست انداختن. ||تسلیخ. پوست بردن. پوست کندن: دشمنانت را فلک دم داد و بیرون کرد پوست این کند ناچار قصابی که بز را بردمید. امیرخسرو. ط پوست پاره. [رَ / رِ] (اِ مرکب) قطعه ای از پوست. پارهء پوست. پارهء چرم: آن پوست پاره ها که در خانهء کژدم می بینید اثر آن است. (گلستان). ذوابه؛ پوست پارهء آویزان بر مؤخر پالان. شطیبه؛ پوست پارهء دراز. غضبه؛ پوست پارهء میان هر دو شاخ گاو نر. پوست پارهء ماهی. پوست پارهء سر. جُوَّ؛ پوست پاره ای که در خیک وصل کنند. ماسکه؛ پوست پاره ای که بر روی جنین و اسب کرّه باشد. سقس؛ پوست پارهء درشت از پوست سوسمار یا پوست ماهی که بدان تیر تمام ناتراشیده را تابان کنند تا اثر کارد کمان تراش برود. قضاه؛ پوست پارهء باشد تنک بر روی جنین درکشیده، گاه ولادت. (منتهی الارب). و رجوع به پاره پوست شود. ط ||علم کاوهء آهنگر. آن پوست که کاوهء آهنگر هنگام غدر ضحاک بر سر نیزه نهاد، بر سر فریدون داشته، چون ضحاک را دستگیر کردند فریدون آن پوست را بجواهر مرصع گردانید و علم خود ساخت و مبارک گرفت. و آن را اختر کاوانی و اختر کاویانی، و درخش کاویانی، و درفش کاوانی، و درفش کاویانی نام کرد. (شرفنامهء منیری): که پوست پاره ای آید هلاک دولت آن که مغز بیگنهان را دهد به اژدرها.خاقانی. ط پوست پسته ای. [تِ پِ تَ / تِ] (ص نسبی مرکب) منسوب به پوست پسته. و این پوست در رنگ کردن پشم قالی بکار است. ||رنگ سبز روشن و خوش.