لغت نامه دهخدا

کلمه
اندرز آذرباد مار سپندان
اندرزا
اندرز اوشنر دانا
اندرز بد
اندرز بد اسوارکان
اندرز بذ
اندرزپذیر
اندرز خسرو کواتان
اندرز دادن
اندرزدن
اندرز کردن
اندرزکننده
اندرزگر
اندرز گفتن
اندرزگو
اندرزمان
اندرزناپذیر
اندرزنامه
اندرزنیوش
اندرزور
اندرزی
اندرس
اندرش
اندرشدن
اندرشکستن
اندرفتادن
اندرفکندن
اندرقاش
اندرقه امیرآباد
اندرکردن
<صفحه 1582>