بی فسار

«لغت نامه دهخدا»

[فَ] (ص مرکب) (از: بی + فسار، مخفف افسار) بی افسار. || رها. لگام گسیخته. سرخود :
نگه کن بدین بی فساران خلق
تو نیز از سر خود فروکن فسار.
ناصرخسرو.
ازیرا سزا نیست اسرار حکمت
مراین بی فساران بی رهبران را.ناصرخسرو.
ابلیس در جزیرهء تو برنشست
بر بی فسار سخت کش توسنش.
ناصرخسرو.
رجوع به افسار شود.
اینستاگرام جدول آنلاین
کانال تلگرام جدول آنلاین

موارد بیشتر