«لغت نامه دهخدا»
[اَ کَ دَ] (مص مرکب)پوست انداختن. سلخ: حرف بگذاشته چون دل سخنش پوست بفکنده همچو مار تنش. کجاست زهره که بر صدر عشق بنشیند که پوست افکند از هیبتش پلنگ آنجا. سالک. رجوع به پوست انداختن شود. ط پوست انداختن. [اَ تَ] (مص مرکب)از پوست دررفتن. بدل کردن پوست چنانکه مار و زنجره. پوست از تن بدر کردن بعض جانوران(1) چون مار و چزد (زنجره). منسلخ شدن. انسلاخ(2). ||سخت رنج دیدن. رنجی فراوان بردن برای نیل بمقصودی. تعبی سخت بردن در راهی یا کاری یا از شدت حرارت آفتاب. سخت تعب بردن از درازی یا سختی کار یا راه یا هوا: از گرمای امسال پوست انداختیم. (1) - Faire peau neuve. (2) - Muer.