«لغت نامه دهخدا»
[بَ وَ دَ] (مص مرکب) پوست کندن از ... پوست بازکردن از ... ||سخت عذاب و شکنجه کردن: چو نتوان ز دشمن برآورد پوست از او سر بسر چون رهی هم نکوست. اسدی. ط پوست بر پوست. [بَ] (ص مرکب)تهی و بیمغز و پوچ: آنکه چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز.(گلستان). ط پوست بر تن دریدن. [بَ تَ دَ دَ](مص مرکب) پوست بر تن شکافتن: خون ز غیرت بر وجودم پوست بر تن می درد تا لب زخم که را تیغش دگر سیراب کرد. صائب. ط پوست بردن. [بُ دَ] (مص مرکب)جحف. (منتهی الارب). ستردن پوست از تن: گرش نبرد ز تن آفتاب لطفت پوست چو ژاله آب چه ریزد ز استخوان گوهر. حسین ثنائی (از آنندراج). ط پوست بر دهل بستن. [بَ دُ هُ بَ تَ](مص مرکب) از بین بردن. منهدم ساختن: فلک بشادی ما قرعه زد کنون وقتست ز پردهء دل غم پوست بر دهل بستن. مسیح کاشی. ط پوست بر کسی زندان شدن. [بَ کَ زِ شُ دَ] (مص مرکب) در عذاب و رنج بودن از زندگانی: یکی از پوست بیرون آی چون گل که بر من پوست زندان می نماید. سید حسن غزنوی. ط پوست برکشیدن. [بَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) پوست کندن. پوست برکندن.