لغت نامه دهخدا

کلمه
برفراشیدن
برفراغ کردن
برف روب
برف روبی
برفروختن
برفرود
برفرودی
برفروزانیدن
برفروزنده
برفروزیدن
برفروشان
برفره
برف ریم
برف زدی
برفزود
برفزودن
برفزون
برفژولیدن
بر فسان خوردن
بر فسان کردن
برفسردن
برف سنب
برفشاندن
برفشاندنی
برفشخ
برفشخی
برفشردن
برفشیره
برفطی
برفک
<صفحه 2030>