لغت نامه دهخدا

کلمه
بلغنائم
بلغند
بلغندر
بلغندر
بلغندر
بلغنده
بلغنده
بلغور
بلغور
بلغوربا
بلغورشیر
بلغور کردن
بلغوروا
بلغوظه
بلغونه
بلغه
بلغه
بلغه
بلغه
بلغه
بلغه الله أقصی مرتاده
بلغی
بلغین
بلف
بلفاریت
بلفاست
بلفتوح
بلفختن
بلفرج
بلفرخج
<صفحه 2203>